X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 5 مهر 1389

هو الخالق

 

این روزها که همه حرف از شهید و ایثار می زنند، گفتم من هم هدیه ای کوچک بیاورم:

زمستان پارسال، یک شب، آقا سینای ما که 5 سال داشت، بدون هیچ پیش زمینه یا مناسبتی نشست و برای خودش این نقاشی را کشید، بعد هم داستانشو ساخت.

هرچی ازش پرسیدیم اینها رو کسی برات تعریف کرده، یا تو مهدتون یادتون دادن، یا خواب دیدی، گفت از خودم درآوردم. حالا الله اعلم. داستان نقاشی اینه:

اول گلها رو روی آسمون کشید و پسر رو کشید که داره گریه می کنه و بعد اون صفحه آلبوم رو کشید. گفت این آلبوم شهداس، پسره داره آلبوم رو نگاه می کنه و گریه می کنه. از گریه پسره زیر پاش دریا جمع شده. فرشته ها هم دارن از آسمون برای شهیدا گل میریزن.

بعد من بهش 20 دادم و آفرین گفتم و.... . کمی که گذشت دوباره نشست عکس بابای پسر رو اون کنار کشید. گفت این بابای پسرس که از تو آلبوم دراومده و زنده شده.

مثل اینکه خودش دلش برا پسر سوخت و دوست داشت نقاشیشو Happy end تموم کنه

.



[1] سینا پسرخاله منه که از یک سالگی هر شب که مامانش میره مطب پیش من و مادربزرگمه.


http://s1.picofile.com/sanaa/Pictures/thumb.JPG